آویسا گلمآویسا گلم، تا این لحظه: 15 سال و 10 ماه و 9 روز سن داره
علی جونمعلی جونم، تا این لحظه: 12 سال و 2 ماه و 21 روز سن داره

گلکانم، آویسا و علی

پاییز 98(خاطرات علی)

علی پسرک پر احساس من! انگار خدا تمام احساس عالم رو در وجود کوچک تو نهاده .تو که هر صبح و شام سر بر دستهای من میگذاری و تنها عشق رو به من هدیه میدی. گاه فکر می کنم چرا باید اینقدر غمگین باشم. چرا ناراحتم که چرا با من چنان رفتار شده ،؟ چرا محبت های من اینگونه جواب داره؟ باید تمام این چراهای زندگی رو با وجود تو به دور بیندازم. تو که همیشه مهر میگویی  و محبت . تو که همیشه اظهار دلتنگی میکنی؟ " مامان تو چقدر مهربونی؟ مامانی تو چقدر نرمی؟ آدم دلش میخواد همیشه  رو پاهای تو بخوابه. مامانی چقدر دلم برات تنگ شده بود. مامانی زودی بیا دنبالم" مگه میشه با این همه محبت و عشق ناراحت بود. باید شاد...
13 بهمن 1398

عکس های پاییز98

اول مهر  موزه ایرانک  تئاتر کاشف گیج  کنسرت گروه میرا تولد تئاتری همایش کیمیای محبت و خدمت آموزش و پرورش هدیه استاد عزیز بخشی از تبریکات دوستان   ...
13 بهمن 1398

پاییز98(خاطرات آویسا)

سلام و صد سلام به همه دوستان خوب وعزیزان همراه بخصوص دخترک پرتلاش و علی جان پر از عشقم  که همیشه سرشار از مهربانی ست. ببخشید که دیر به دیر وبلاگتون رو بروز می کنم. فعالیت های  اجرایی آویسا جان بخش عظیمی از زمان  من رو به خودش اختصاص داده و درگیری ها و رفت و آمدهایی که به خاطرش دارم باعث میشه زمانی برام باقی نمونه. برا همین سعی می کنم گزارش فصلی کوتاه از اتفاقات براتون بنویسم. پاییز با مهر و مدرسه ش شروع شد همراه با کلیپ اول مهر آویسا که روز اول مهر در فضای مجازی پخش شد و بسیار مورد استقبال قرار  گرفت. مدرسه دخترک با تغییر ساختاری که داشت یه تحولی بزرگ در دنیای آموزشش ایج...
13 بهمن 1398

عکس های تابستان 98

عکس های تابستان   شادستان پلازای هفت تیر   شادستان پارک لاله  یادواره شهدا برنامه کودکانه خاله شادونه فرمانداری  جشن طلوع امید شبکه امید ایران و آفتاب نمایشگاه نقاشی و صنایع دستی اتیسم  استودیو و تولد استاد جان   ...
22 مهر 1398

تابستان 98

سلام و هزاران سلام به همه دوستان خوبم و به شما گل های کوچک زندگیم که هر روز با شکوفا شدن و بزرگ شدن باغ زندگیم رو پر از شور و هیجان میکنید.  شاید تا چند وقت پیش وقتی بر اثر اتفاق های مسابقه مشاعره خواستیم چند وقتی نریم و آویسا هم بعد جریانات کلاس کلی ناراحت بود و اصلا دلش نمی خواست به کلاس مشاعره برگرده و من مونده بودم با برخوردی که مربی مشاعره ش با درخواست من کرده بود چه تصمیمی بگیرم ؟ این شد که آخرش به اصرار همسرجان خودم باهاش کار کردم و البته کلی هم پیشرفت خوبی داشتیم  هر چند دور مسابقه مشاعره به هر شکل  رو خط کشیدم  ولی می خواستم دخترم از فضای  شعر دور نمونه. ...
9 مهر 1398

بهار 98

علی کوچولو هم این روزا بزرگتر شده و البته خیلی شیطون تر. جدیدا همسرجان براش سی دی خریده که اونقدر دوستش داره همیشه موقع خواب کنارش میزاره . انگار ازش انرژی می گیره. عاشق رفتن به خونه باباجونشه و همش میگه آوین هست فرهام هست. من عاشق آوینم. هر چند وقتی بهم میوفتن حزب تشکیل میشه و کلی سرو صدا میکنن. خیلی خوب شخصیت ها و  فامیل رو میشناسه و عاشق عمه ارغوان از خانواده همسرجان و دایی جونا و مخصوصا زندایی هاشه. تو مهد جشن فارغ التحصیلی داشتن و همش به من اصرار می کردحتما برم و شعر خوندنش روببینم  و چون نتونسته بودم مراسم قبلیا رو برم باهماهنگی اداره این جشن رو رفتم و با لباس...
5 تير 1398

بهار 98

سلام به همه دوستان و عزیزای دل من. تابستان در پیش است بیایید با کوله باری از انرژی به استقبال سفرهای خاطره انگیز برویم.این شعار تابستان امسال ماست... یه اتفاق قشنگ تو فصل بهار اومدن پسردایی جونی در 8/8/98 بود. الانا همش دلتنگشم و البته آویسا خانم بچه دوست هم که کلا عاشقشه و همچنین پسرک که تا فهمید همش میگفت: پس کی بزرگ میشه می خوام باهاش بازی کنم. از همان ابتدای امر می خواست ماشین پاپاترول بهش هدیه بده. روز اول که قرار بود بریم بیمارستان، کلی آویسا ناراحت بود که چرا اجازه نداره بیاد بیمارستان و کلی از قوانین شاکی بود و می گفت چرا نباید من بیام من می خوام پسرداییم رو ببینم و کلی از این حرفا. ...
5 تير 1398